سيد محمد باقر برقعى
3213
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پا نهادم بسكه اندر راه تحصيل بصيرت * سوخت جانم عاقبت در آتش روشن روانى برف پيرى آمد و بنشست بر موى سياهم * اى دريغا از جوانى ، اى دريغا از جوانى « مخبر » امشب تا نشانى جويم از گمگشتهء خود * زار و نالان حلقه بر هر در زنم از ناتوانى شادى عيد بيا كه ديدن روى تو آرزوست هنوز * بيا كه با تو مرا عشق گفتگوست هنوز دو چشم خسته و بىخواب من ز شب تا صبح * پى نظارهء رويت به جستجوست هنوز رقيب سفله بر آن شد كه فتنه انگيزد * از اين غم است گرم بغض در گلوست هنوز مرا به عهد و وفاى تو نيست ترديدى * به دل ولى غمم از كينهء عدوست هنوز وزد نسيم فرحبخش و دلپذير بهار * بيا كه موسم گشت و كنار جوست هنوز مرا تو شادى عيدى و جلوهء گل و باغ * بيا كه ديدن روى توام نكوست هنوز بيا كه بادهء گلفام و صبح روز وصال * ز فرط شوق نگنجم ميان پوست هنوز هوا هواى بهار است « مخبرا » نفسى * به باغ رو كه به دل هست اميد دوست هنوز بامدادان شد به سر عمرى و با حسرت دلم * بر سر كويش وطن دارد هنوز با مه و پروين به يادش تا سحر * شب همهشب انجمن دارد هنوز * * روز و شب مىگردم و با اشتياق * ديدگان خستهام در جستجوست هر صدايى مىرسد بر گوش جان * گويم اى دل اين صداى پاى اوست * * زار مىگريم به حال زار خويش * كاندر اين وادى غريب افتادهام ماندهام تنها به خلوت وز غمش * نااميد و بىنصيب افتادهام * *